تبليغاتX
افکار مشوش من
 
وبلاگ نقد اجتماعی
 
يادمه قديما كه نوجوون بودم دلم واسه استقلال بدجوري مي رفت . منصوريان و مجيدي يه جاي خاصي تو قلبم داشتند و يكي از مهمترين دغدغه هاي زندگيم قهرماني استقلال تو ليگ بود.  

يادمه فينال جام باشگاه هاي آسيا بود تو تهران و استقلال با جوبيليو ايواتاي ‍ژاپن بازي داشت. نصف بازي رو داشتم نماز مي خوندم واسه بردن استقلال و بقيه بازي تا 1 ساعت بعد از تموم شدنش هم آبغوره مي گرفتم!

كري ها مي خوندم و حرص ها مي خوردم . با هر برد و باخت استقلال دو سه روزي ول معطل بودم!!! اونقدر از مايلي كهن به خاطر دعوت نكردن استقلالي ها به تيم ملي ناراحت بودم كه آرزو مي كردم تيم ايران تو مقدماتي جام جهاني آخر بشه!!  امروز ديگه از اون هيجانا خبري نيست البته نه اينكه از امروز ها يه چند سالي مي شه كه كاملا بخاراتمون به باد رفته.

حالا چرا امروز ياد اين موضوع افتادم؟ امروز وقتي به خونه مامانم رسيدم و برادرم رو مضطرب جلوي تلويزيون ديدم فهميدم كه استقلال بازي داره . ظاهرا حساس هم هست . يه چند دقيقه اي نشستم جلوش ديدم نخير! حوصله اش رو ندارم. هرچي به خودم زور آوردم كه تعصبي به خرج بدم و كمي دلي واسه تيم سابقا محبوبم بسوزونم نشد كه نشد!!

يه كم خواستم خودم رو تحليل كنم ببينم چه بلايي سرم اومد كه به تدريج از فوتبال زده شدم به نتايج جالبي رسيدم. با رشد دغدغه هاي به مراتب بزرگتر از فوتبال طبيعتا جايي واسه اين هيجان كاذب باقي نمي مونه . از اون گذشته با اين اوضاع گل و بلبل مملكتي (البته از اول اوضاع گل و بلبل بوده ولي من نمي فهميدم!!!) خداييش دنبال فوتبال دويدن دل بس خرمي مي خواد. 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:24  توسط مامان لیمو  | 

از اونجایی که ما خیلی روشنفکریم!! با همفکری باباجون (بخونید به دستور!) از دادن اطلاعات ذی قیمت خانوادگی به مجریان هدفمند کردن یارانه ها خودداری نموده و به نفع اقشار آسیب پذیر کنار کشیدیم. به جون خودم مدیونید اگه فکر کنید ما از مرفهین بی درد هستیم!

روز ۳۰ بهمن ماه شاد و خرم به همراه والده عزیزم رفتیم یکی از این فروشگاه های زنجیره ای که به یمن واریز حقوق مادر جان جشنی گرفته و یخچال های خالی را رونقی ببخشیم! (امروز که حقوق گرفتم پولش رو پس می دم!!) .

 تصور این موضوع که با وجود لیمو و گشتی ۲ ساعته در فروشگاه و دو چرخ خرید مملو از ارزاق با چه حالی به صندوق رسیدیم با شما!!

با خوشحالی اشیا را یک به یک پیاده کرده و منتظر محاسبه گردیدیم که ناگهان صدایی توجه ما را جلب کرد "خریداران محترم به علت وجود مشکل در سیستم های مخابراتی از پذیرفتن کارت های عضو شبکه شتاب معذوریم!"

هاج و واج نگاهی به مادر محترم کرده و از نگاه های آویزان ایشان دریافتیم که تمام پولهایش در کارت محترمش جا خوش کرده است!

خلاصه تصمیم گرفتیم که مادر جان در فروشگاه بماند و بنده به دنبال عابر بانک سرگردان خیابان بشوم . از آنجایی که لیمو آنشب خیلی منطقی و مردانه رفتار کرده بود مادر گرامی حتی یک دقیقه هم حاضر نبود در فروشگاه پذیرای او باشد! بنابراین بنده لیمو به دست رهسپار خیابان گردیدم.

با رسیدن به اولین عابر بانک چنان از ازدحام جمعیت شگفت زده و هراسان شدم که فکر کردم که بانک آتش گرفته است . در کنکاش بعدی دریافتم که صف عابر بانک است.

از لیمو جان خواهش کردم با توجه به سرما خوردگیش در ماشین منتظر بماند و با قول اینکه هر 10 ثانیه یک حاضری برایش حواله نمایم ، قبول کرد!

با ناامیدی به داخل صف نفوذ کرده و منتظر شدم . با پرس و جویی سر انگشتی فهمیدم که هفتاد درصد به خاطر یارانه ها آنجا هستند! از اینکه به دانه دانه شان توضیح دهم که اول اسفند می توانند یارانه را برداشت کنند و جواب بشنوم که امتحانش ضرری ندارد!!! خسته شدم!

خلاصه با بدبختی در حالیکه هر 10 ثانیه یک ژانگولری برای لیمو حواله می کردم ، نوبت به من رسید. البته غرغر ها کردم و فحش ها دادم و باعث تعجب بقیه شدم! می توانستم افکار مردها را بخوانم که "چه می کشه شوهر بدبخت این غرغرو!"

همین که کارت محترم را داخل دستگاه نموده و درخواست پول کردم یک نعره خر (واقعا پوزش می خوام ولی کلمه مناسبتری پیدا نکردم!) پیدا شد و گفت خانم نوبت من بود! گفتم ای وای ببخشید . پس چرا زودتر نگفتید؟ گفت با ببخشید کار درست می شود؟؟  من با شاخهایی که واقعا حسشان می کردم جواب دادم " حالا چیکار کنم؟" گفت انصراف رو بزن!!  اینجا بود که من از عصبانیت منفجر شدم و گفتم " تو خجالت نمی کشی ؟ تحمل این موضوع که یک خانم در این سرما با یک بچه دو و نیم ساله در ماشین اشتباها جلوتر از تو پول بگیرد اینقدر سخت است؟" حالا که فکر می کنم لازم نبود سن لیمو را اینقدر دقیق بیان کنم! اینجا بود که ملت وارد عمل شده و مردک را ساکت نمودند و بنده به سوی ماشین دویدم و کل راه برگشت این جمله کذایی که از زبانم خارج شده بود را برای لیمو معنی می کردم " خلایق هر چه لایق!" 

  نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 11:57  توسط مامان لیمو  | 

چقدر دلتنگی ها فراوون . چقدر همه چیز از حالت نرمال بیرون اومده . چرا به هر کی می رسی می گی چطوری ؟ می گه دارم زیست می کنم . چرا اتفاقی نمی افته ؟ چرا همه چیز منفجر نمی شه ؟ این آتیش های زیر خاکستر کی سربلند می کنن؟

چقدر زن بودن سخته تو این خراب شده . چرا بعضی ها با مسافر کنار دستیشون تو اتوبوس می تونن رفیق بشن ولی با همسرشون نه؟! چرا اینقدر زنا دامنه شکشون رو زیاد می کنن که تو توهمش غرق بشن؟ چرا زنا فکر می کنن که اگه زورکی شوهرشون رو کنارشون نگه دارن یعنی شوهر وفاداری دارن؟

چرا یکی نمیاد ازدواج رو معنی کنه؟ مگه ازدواج چیزی جز یک تعهد قشنگ واسه دوستی؟؟ مگه زورکی می شه با کسی دوست بود؟چرا زنا باید با چنگ و دندون شوهرشون رو حفظ کنند؟ هزار تا چرا دیگه تو ذهنم هست.

پ.ن.1 : اوضاع فکریم مشوش تر از قبل! ولی این شروع تازه رو اگر چه با کلی چرا به فال نیک می گیرم

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 9:16  توسط مامان لیمو  | 

صبح از خواب بلند شدم و کش و قوسی به خودم دادم و با بی میلی و رخوت نگاهی به ساعت انداختم . طبق معمول دیر شده بود. حالا امروز یه چیزی از طبق معمول هم عقب ترم چون ماشین ندارم . اولین فکر آژانس ، دومین فکر (لعنت به صاحبخونه که دیشب تا آخرین هزاری کیفم رو بابت شارژ و هزار درد و مرض دیگه ازم گرفت ) تاکسی!

با همون بی میلی لیمو رو حاضر کردم و راه افتادم . توی تاکسی رادیو داشت از فاجعه زیست محیطی دریاچه نئور می گفت . دریاچه ای که ماهی قزل آلای رنگین کمانیش شهرت جهانی دارد . مثل اینکه توریست هایی که برای ماهیگیری میان اونجا دو سال که به جای قزل آلا ،  کپور نوع نمی دونم چی چی می گیرن!!

با یکیشون مصاحبه کردن ، می گفت تا دو سال پیش اینجا قزل می گرفتیم یک کیلو حالا هر چی می زنیم کپور اگه اتفاقی بزنه قزل بگیریم بیشتر از 300 گرم نیست.

الغرض با رییس حفاظت از محیط زیست اردبیل صحبت کردند گفتش که این ماهی های کپور از همون ماهی قرمز های سفره عید هستند و احتمالا مردم آوردند اینجا ریختند!!

حالا نئور کجاست ؟؟ 48 کیلومتری جنوب اردبیل در ارتفاع 2500 متری از سطح دریا!

مردک تا اردیبهشت هیچ جنبنده ای نمی تونه پا بزاره اونجا! چطوری مردم ماهی هاشون رو بردند انداختند اونجا؟؟

یارو فکر کرده اونجا پارک ملت ، مردم سیزده به در می رن اونجا و سر راه برگشتنی ماهی هاشون رو می ندازن اون تو و بر می گردن!!!

روش نمی شد بگه این شیلاتی های بی سواد ( به جرئت می گم بی سواد) که تیشه به ریشه این مملکت زدند. خواستند بر اساس ندانسته هایی که تو دانشگاه یاد گرفتند یه تستی هم به دریاچه نئور بزنند با این ماهی های کپور !

خلاصه با رییس کل حفاظت از محیط زیست کشور صحبت کردند . گفت که ما عزممون رو جزم کردیم که این مشکل رو حل کنیم .

آخر گزارش هم با این سوال خبرنگار تموم شد که چرا حالا که این کپور ها جای قزل ها رو بسیار تنگ کردند مسئولان به فکر افتادند؟ نمی شد از قبل تر فکری به حال این مشکل کرد؟؟

معرفی دریاچه نئور

پ.ن.۱ : اینم به نقل از تابناک "يكي از كارشناسان محيط زيست كه نخواست نامش فاش شود مدعي شده است مسوولان محيط زيست به دليل اين‌كه قيمت بچه‌ماهي‌هاي قزل‌آلاي رنگين‌كمان افزايش يافته بود، عمدا اقدام به خريد و رهاسازي بچه‌ماهي كپور كردند، غافل از اين‌كه اين خود بزرگ‌ترين فاجعه براي مجموعه‌اي است كه ادعاي حفاظت از منابع طبيعي را دارد."

پ.ن.۲:  بعد از پیاده شدن از تاکسی و تنفس هوای صبح گاهی چنان شارژ شدم که تاخیر رو بی خیال شدم و رفتم یه ده دقیقه ای قدم زدم و با جنب و جوش کاسب ها و رفت و آمد ملت حال کردم!!

پ.ن.۳ : امروز از اون روزایی بود که کلی به خودم بد و بیراه گفتم که یه مسیر یکنواخت خونه – شرکت – خونه دارم و شونه به شونه مردم راه نمی رم .

پ.ن.۴ : یه چیزی که امروز من رو به یاد آپ کردن وبلاگم انداخت عبور متمدنانه من از خط عابر پیاده در یک بلوار و مواجه شدن با مانع های خوشرنگ شهرداری جهت عدم لگد کردن چمن ها بود!!  این شد که یه ده متری تو خیابون راه رفتم تا مسیر عبور رو پیدا کنم. واقعا تطابق خط عابر پیاده با مسیر عبور همون عابر بی نوا کار سختیه!!

پ.ن.۵: تولد نئو بلاگر رو با چند روز تاخیر تبریک می گم! البته چون این اولین پستم بعد از تولدش تاخیر به حساب نمیاد!! چرا من فکر می کردم نئوبلاگر باید مسن تر از این حرفها باشه! منظورم از این حرف ها مسابقه هفت سنگ! که اگه این خرابی بی موقع اینترنت به لطف همسر محترم نبود،  شاید مامان لیمو در کنار آقای عالی پیام جام رو به بالای سر می برد!! (آخر اعتماد به نفس!) . از اینجا برید بخونید  جام هفت سنگ وبلاگستان

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 9:43  توسط مامان لیمو  | 

امروز تو اتوبان مثل قدیما با سرعت وحشتناک رانندگی می کردم . مثل قدیما با لذت از آقایون سبقت می گرفتم و کارهای یه کم خطرناک می کردم . از اونجایی که از مجلس ختم بر می گشتم ته آرایشی که هیچ وقت ندارم به صورتم رنگی داده بود و روسری مشکیم روی موهای قهوه ایم باشکوه بود! (آخر خود تحویلی!)

بی اغراق و بی خجالت از اینکه جوانک ها باهام کورس می زاشتند و سعی می کردند ازم سبقت بگیرند لذت می بردم. کل اتوبان رو با غرور روندم و از این که یک به یک ماشین ها رو قوز فیش می کنم به خود بالیدم.

وقت پیچیدن بود . با بی میلی راهنما رو زدم و وارد فرعی شدم . تموم شد! با فروکش کردن سرعت هیجان کاذبم هم تموم شد. کم کم صف فکر هایی را دیدم که به ذهنم هجوم آورده اند. شام چی درست کنم؟ حال و احوال لیمو چگونه است؟ شیرش را خورده است؟

خیلی غم انگیزه!

پ.ن.۱ : مهتاب جونم امروز دل و دماغ توضیح دادن گوگل ریدر رو ندارم . وقتی دماغم چاق بود واست می گم!

پ.ن.۲ : با چرخی که تو وبلاگا زدم و از این وبلاگ به اون وبلاگ پریدن کمی از غصه هام رو کم کرد به خصوص که از طریق وبلاگ زیبای کرگدن با یه وبلاگ محشر آشنا شدم به اسم ابر چند ضلعی

پ.ن.۳ : یه کم خوشحال تر شدم از اینکه فندق بعد از یه دوره روزانه نویسی حالگیری (از اون نوع هایی که گودر رو باز می کنی می بینی فندق طبق معمول پررنگ با هیجان می پری سر وقتش می بینی ای بابا یه چیزی نوشته که نوشته باشه!) به دعوت  دافی نگار به اوج برگشته!

پ.ن.۴ : و وقتی لیمو میاد و آهنگ " ما حق آب و گل داریم توی چشای شما "  که دیروز واسش تنها یک بار خوندم رو دست و پا شکسته برام می خونه دیگه هیچ غصه ای تو دلم نمی مونه و لیمو به بغل بر می گردم به خودم! 

  نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 18:33  توسط مامان لیمو  | 

خدا رو شکر از اونجایی که بنده نه در کار بیزینس هستم و نه تورم نزدیک به صفر اجازه پس اندازی به ما می ده سر و کاری با بانک ندارم. مختصر کار بانکی هم اگه داشته باشم منشی محترممون زحمتش رو می کشند.

یکی دو روزی بود که دفترچه بانکیم نو نوار شده بود و بابت پولی که توش بود پزی به رفقاش می داد. بنده خدا نمی دونست که بابت همین پول ماهیانه نصف حقوق بنده اوت می شود!

الغرض امروز همسر محترم که از پیش فاتحه پول ها را خوانده بود تلفنی به بنده نمودند و امر فرمودند که چندر غاز پول مورد بحث را سریعا از حساب خود خارج و به حساب ایشان منتقل سازم!

از آنجاییکه منشی محترمه تشریف نداشتند بنده این وظیفه خطیر را به عهده گرفته و ۱۰ دقیقه از مدیر عامل محترم مرخصی گرفته و رهسپار بانک گردیدم.

وارد بانک که شدم از عظمت آن کمی سرخوش گردیده و متاسف شدم که چرا این همه زمان برای بانک آمدن را از دست داده و منشی را خوشحال نموده ام!!

ساعت ورود ۱۳.۰۱ به گواهی فیش نوبت. شماره بنده ۴۱۵ و ۳۲ نفر جلوتر از من بودند. ۳ تا باجه هم مشغول کار بودند.

من تفریح کنان به آهنگ دلنواز خانمی گوش می دادم که شماره ها را اعلام می کرد و زمان می گرفتم که هر ارباب رجوع چقدر وقت این کارمندان محترم بانک را هدر می دهد.

شماره ۳۸۶ به باجه ۲

۱۵ دقیقه اول هر یک دقیقه صدای زیبای بانو مشعوفمان می کرد. ۵ دقیقه بعد یک نفر به جایگاه خوانده شد . ۵ دقیقه گذشت خبری نشد . باز هم ۵ دقیقه گذشت صدایی نیامد. با دقت که نگاه کردم دیدم دو  باجه از سه تا عملا تعطیل کرده اند! یک نفر مانده و این همه آدم!

شماره ۴۰۶ آخرین نفر خوشبختی بود که خوانده شد و به همان یک باجه باقی مانده رفت. زمان می گذشت و می گذشت . ساعت ۱۳.۴۵ . مسئول محترم باجه مشغول صحبت با تلفن. رییس بانک مشغول چاق سلامتی با رفقا . بقیه هم که اصلا پیدایشان نبود.

در حالیکه از شدت خستگی و گرسنگی و عصبانیت رمقی در خود نمی دیدم ناگهان صدای اعتراضی نظرم را جلب کرد. خانومی با صدای بلند در حالیکه رییس بانک را مورد خطاب قرار می داد فرمودند " آقای رییس بانک چرا تنها یک باجه فعال است و آن یک باجه هم مشغول پرچانگی با عیال!!"

با بلند شدن صدای آن خانم بقیه آقایان!! هم جرئتی یافته و کمی تن زمزمه هایشان را بالا بردند!!

بماند که رییس بانک اعتنایی نکرد و تنها پوزخندی تحویل ملت داد ولی کارمند بانک چنان خودش را جمع جور کرد که مامان لیمو ساعت ۲.۱۵ به شرکت بازگشت و غصه ها خورد برای ملتی که سر و کار زیادی با بانک دارند . از آن بازنشسته بی نوا که با کمر خمیده و دستان چروکیده اینچنین معطل و فرسوده تر می شود تا آن زن مفلوک که بچه نو پایش از خستگی ناله می کند و او را گزیر و گریزی نیست!

 

پ.ن.۱ : مامان لیمو به جمع حزب موتلفه وبلاگی پیوست . به غیر از هدف زیبای حزب که من عاشقش هستم قشنگترین قسمت مرام نامه اش بسیار نظر من رو جلب کرد.

حزب، مرجعی برای صحت و درستی افکار و ایده های نوشته شده نیست و تنها از ایده نویسی حمایت می کند. خواه ایده ها و افکار درست باشند خواه غلط. مهم ایجاد فرهنگ ایده نویسی و تفکر و احترام به شعور مخاطب است.

نقل از وبلاگ نئو بلاگر

 پ.ن.۲: راستی این گوگل ریدر هم فوق العاده جالبه ها . توصیه می کنم حتما استفاده کنید. من چند تا از وبلاگ هایی رو که خیلی دوست دارم گذاشتم توش و هر روز یه سری بهشون می زنم.

 پ.ن.۳ : به عنوان یکی از اعضای حزب در راستای فرمایشات بقیه دوستان هر گونه کامنت گذاری که از نقد گذشته و به توهین تبدیل شده رو محکوم می کنم.  

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 17:49  توسط مامان لیمو  | 

باباجون لیمو از اونجاییکه بسیار علاقه مندند که قند عسلشون با تمام تجربیات جدید آشنا بشن روزی در راستای سورپرایز کردن دلبندشون مرغ مینایی در قفس به خانه آوردند و مامان لیمو هم از آنجاییکه همیشه در کار گیر دادن به آن بنده خداست داد و هوار راه انداختند که پرنده کثیف است و آلرژی زاست و از این حرف ها.

دو روزی که گذشت تن مبارک مامان لیمو و لیمو جان عزیز شروع کرد به کهیر زدن و این شد که مامان لیمو آنچنان به قوه قهریه متوسل شد که باباجون مرغ مینا گرامی را به همکارش هدیه نمود!!

هنوز دو روزی از فتح مامان لیمو نگذشته بود که همسر گرام با یک جفت مرغ عشق زیبای آبی وارد منزل شد. خوب زیبایی آنها آنقدر جلوه داشت که مامان لیمو تنها به غرغری بسنده کند و محو جمالات مرغکان شود.

البته از آنجاییکه جمال دایمی نیست از روز دوم جمال آن دو مرغ زیبا از نظر مامان لیمو محو و مصیبت جمع کردن فضولات و پر های آنها به شعاعی وسیع از قفسشان به روی آن حمال بی جیره و مواجب رخ نمود.

از روز سوم چشم لیمو جان قرمز شد . مامان لیمو به سرعت پیش دکتر شتافت و با همکاری بی شائبه دکتر عزیز نسخه ای بس گران بر مرغکان پیچید و آنها را به تراس هدایت کرد.

خلاصه یکی از مرغ عشق ها پس از چندی عمرشان را به شما داده و آن یکی هم در یک فرصت مقتضی از سوی مامان لیمو به یک کارگر بخشیده شد تا تنها نشان مرغ عشق ها همانا فضولات باقی مانده شان باشد.

بماند که در همه این بذل و بخشش ها گریه ها و سوزها داشتیم از طرف لیمو جان حیوون دوست.

چند روزی گذشت و تمیزی به منزل مامان لیمو بازگشت . ناگهان یک روز که بابا لیمو به طرز خیلی مشکوکی به محض اینکه از سرکار آمد به اتاق لیمو رفت و با لیمو خلوت کرد.

مامان لیمو هم از همه جا بی خبر به دنبال آنها رفت و فهمید که بله. بابا جون یک عدد خرگوش ناز نازی واسه لیمو خریده.

از غر غر های مامان لیمو و نصیحت های اطرافیان و به لجن کشیدن منزل از طرف آقا خرگوشه که بگذریم .بالاخره باباجون رضایت دادند که آقا خرگوشه رو در تراس نگهداری کنیم .

یکی از روزها آقا خرگوش قصه ما گم شد! انگشت اتهام به سوی مامان لیمو نشانه رفت . خلاصه مامان لیمو با قسم و آیه و با قرار وثیقه آزاد شد و کاشف به عمل اومد که آقا خرگوشه بی احتیاطی کرده و از تراس افتاده پایین یعنی تراس همسایه و مرده.

عذاب وجدانی بس عظیم گریبان مرا گرفت و جالب اینکه متهم ردیف اول این قتل هم من هستم نه آن مهربان همسر که حیوان زبان بسته را به کشتن داد.

الغرض من نمی دونم این چه عادت بدیه که ما انسانها داریم که به حریم حیون ها وارد می شیم و هر بلایی که دلمون می خواد سرشون میاریم.

لابد شما هم اون ایمیل رو دیدید در مورد فوک هایی که به اسم ورزش کردن ما انسانهای وحشی شکار می شن.

پ.ن.۱ : وقتی حس ننوشتنم بیاد دیگه هیچکی جلو دارم نیست. خدا هم بیاد پایین این دست لعنتی به کیبورد یا قلم نمیره. خلاصه من غیب شدم بدنید چرا!!!

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 20:14  توسط مامان لیمو  | 

شما تصور کنید که خدا همین یه شمال رو هم از ما می گرفت اونوقت ما ایرانی ها غیور چه تفریحی داشتیم که تو این ایام تعطیلی نه چندان زیاد به اون دل خوش کنیم!

الغرض ما هم مثل بسیاری از هموطنان تصمیم گرفتیم تعطیلات عید فطر رو در دامن سرسبز طبیعت سپری کنیم و چه جایی بهتر از سواحل دریای خزر!

از اونجاییکه حدس می زدیم ۵شنبه شب جاده چالوس بسیار شلوغ می باشد برنامه سفر را گذاشتیم واسه ساعت ۱۲ شب . از قضا ساعت ۱۱ شب عمه جان لیمو که از کرج عازم تهران بود ما را ملتفت فرمودند که دقیقا از پل کلاک تا گرمدره ترافیک به شدت متراکم است در نتیجه تصمیم ما برای سفر به ساعت ۴ صبح موکول گردید.

 صبح با ترافیکی حجیم در همان ابتدای جاده مواجه گردیدیم ولی عزم خود را جزم کرده که همراه با دیگر همشهری های غیرتمندمان! به سر منزل مقصود برسیم.

معمای عجیب و در عین حال لاینحل این سفر برای من این بود که مردم فهیم و شهید پرور و همیشه در صحنه ما با اینکه می دانند ترافیک عظیم جاده چالوس نتیجه حرکت نکردن در مسیر خود و به اصطلاح چند لاین کردن حرکت است که منتهی به گیر کردن ماشین هایی می شود که از روبرو می آیند باز هم مبادرت به این کار می کنند و هر چند می دانند که نتیجه این حرکتشان شاید باعث چندین ساعت معطلی در جاده بشود.

نزدیک آسارا درست از روی ساعت ۲ ساعت به خاطر این موضوع گیریدیم. من مطمئن شدم که دیگر این کار تکرار نخواهد شد و مردم این اشتباه را تکرار نخواهند کرد اما زهی خیال باطل . نرسیده به سیاه بیشه جایی که کمی فضای عبور باز می شد سیل ماشین هایی را دیدم که می رفتند تا جاده را مسدود کنند . در آن لحظه احساس خشم مغزم را سوراخ کرد . همسر محترم هم که نزدیک بود با ماشین به چند تایشان بزند بس که عصبانی شده بود!

خیلی دلم می خواست از آن جماعت بپرسم شما که در آسارا آن همه معطل ماشین های نظیر خودتان شده بودید چرا دوباره این کار را تکرار می کنید؟؟

در ذهنم جواب آنها را مجسم می کردم . ما میریم جلو که زودتر برسیم . بقیه به درک!!!

پ.ن.۱ : قصه ما به سر رسید لیمو جان بعد ۶ ساعت به مقصد رسید!!

پ.ن.۲ : از سیاه بیشه که رد شدیم همین مامان لیمو ضعیفه  یک عدد پرادو را که قصد انجام همان عمل مذکور را داشت را سرکار گذاشته و بهش راه نداد و آنقدر این عمل را ادامه داد تا طرف با شخصیت قصه ما از رو رفت! باشد تا درس عبرتی باشد برای همچین نران بی شخصیتی!

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:12  توسط مامان لیمو  | 
برادر من!

واحد پول مملکت ما ریال. آخه چرا قیمتها رو به تومان می نویسی و ما رو با گونه ای گلگون و دماغی آویزون بدرقه می کنی؟؟؟

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 13:55  توسط مامان لیمو  | 

جالبه که حالا که ساعت کاری ما تو ماه رمضون شده ۹ من بازم دیر می رسم! چند روز پیش از خواب پریدم یهو دیدم ساعت ده دقیقه به نه! همسر محترم هم در حال خر و پف . بنابراین یه پیغام واسش گذاشتم که لیمو رو ببره مهد کودک و پریدم و راه افتادم که حداقل نه و ربع برسم!!

کنار خیابون منتظر تاکسی وایساده بودم که یه ماشین جلوم ایستاد و منم با خوشحالی پریدم توش . نگو تاکسی که ترمز زده بود ماشین پشت سری که از قضا یه کامیون گنده بک هم بود بهش برخورده بود از شما چه پنهون که یه کمی هم این آقای تاکسی وسط خیابون وایساده بود.

خلاصه در حالیکه بوق کامیون سر صبحی گوشمون رو نوازش می داد سوار تاکسی شدم . راننده تاکسی گویی که هنوز از خواب سحرگاهش کاملا بیدار نشده بود اصلا و ابدا اعتنایی به این صدای بوق نکرد.

خلاصه راه افتادیم و دیدیم که نخیر! این جناب کامیون اصلا دست بردار نیست و قصد سبقت گرفتن از این راننده بی نوای خاطی رو داره! و درحالیکه سبقت می گرفت باز هم ما رو با سمفونی بوقش مستفیظ کرد و قیافه عصبانیش هم کاملا دیدنی بود!

راننده تاکسی گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده همچنان بی خیال بدون اینکه حتی نیم نگاهی به کامیون بیندازه به راه خود ادامه داد! من هم از اونجاییکه ببخشید مرض دارم شروع کردم غرغر واسه راننده کامیون که چرا ول کن یک ترمز ساده نیست.

کامیون که رفت ما هم راحت در صندلی خود لمیدیم و طبق معمول همیشه در افکار مشوشمان غوطه ور گشتیم که ناگهان با ترمزی مهیب همچون سفینه ای که شمارش معکوس آن به صفر رسیده والبته از آن رد شده و به سه رسید!! پرتاب شدیم جلو!

گیج و منگ نگاهی به جلو کردیم دیدیم که آقای کامیون برای تنبیه آقای تاکسی ناگهان بر ترمز خود کوبیده و ما رو میخکوب فرموده اند! باورتان بشود یا نه قیافه راننده تاکسی هیچ تفاوتی با بدو ورود بنده به تاکسی نداشت و تو گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده و حتی وقتی که داشتیم از کنار کامیون رد می شدیم خدا رو شاهد می گیرم که باز هم حتی کوچکترین نگاهی به کامیون نکرد ولی بنده سر را از شیشه بیرون آورده و اعتراضی بلند به ایشان فرمودم و البته ایشان هم آماده بود که ما از کنارش رد شویم و فحشی آبدار نثار راننده تاکسی نگون بخت نماید!!!

لازم نیست که دوباره یادآوری کنم که حالت چهره راننده تاکسی هیچ تغییری نکرد . اینقدر این مسئله برایم عجیب بود که بی خیال افکار مشوش شده و لختی به آنچه گذشت اندیشیدم.

دقت کردید راننده ها به خصوص از نوع جوان تر که شامل این راننده کامیون هم می شد حتما باید تلافی بلایی که سرشان می آید را سر طرف مقابل در آورند هر چند که طرف سهوا مرتکب آن خطا شده باشد.

برای من اتفاق افتاده که در حالیکه مشغول رانندگی می باشم به دلیل مانعی سر راهم ناگهان تغییر مسیر داده و به اصطلاح لایی بکشم و تاکید می کنم که تا مانعی از قبیل چاله و چوله و عابر و ... نباشد من از این کار ها نمی کنم. البته اعتراف می کنم که در جوانی بسیار این کار را می کردم.

و در حالیکه مانع را رد نمودم گرفتار مانعی بزرگتر به اسم ماشین پشت سری می شوم که تا سبقت نگیرد و صد بار بوق نزند و سی بار جلوی من استپ نکند و در آخر فحش ندهد خیالش راحت نمی شود.

خلاصه ما به شرکت رسیدیم و روز خود را ساعت نه و نیم با همتی مضاعف آغاز کزدیم .

در انتهای روز (ساعت ۲!!!) وقتی داشتم از خیابان رد می شدم که سوار تاکسی شوم  البته کاملا از روی خط کشی ! موتور سواری را دیدم که با سرعت باور نکردنی به سمت ما می آمد و جالب است وقتی با عقب گرد من و ویراژ خودش به سختی بنده را به عنوان یک مانع پشت سر گذاشت و زیر نکرد در حالیکه دور می شد یک هش! آبدار نثار من کرد و من هم مبهوت سوار تاکسی شدم و به خانه برگشتم !!!

پ . ن . ۱ : این عرب های به فرهنگ نرسیده تو دبی تا ما رو تو پیاده رو می دیدند که تو شیش و بش عبور از خیابون هستیم پشت خط عابر پیاده می ایستادند و کلی ما رو حرص می دادند!

 

 

  نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 17:46  توسط مامان لیمو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM